گناه : بیماری یا شفا ؟

از دید دوانلو احساس گناه سنگین ترین احساس بشری و عامل بیماری های روانی است . از طرفی تجربه احساس گناه منجر به شفا و زنده شدن عشق و شفقت در دل بیمار می شود و دیالکتیک عشق و گناه منجر به پویایی زندگی آدمی می شود . بنابر این در ISTDP مرز بین این چالش کجاست ؟ چرا سنگین ترین احساس بشری که عامل رنج هایش است منجر به شفایش هم می شود . این مساله نکته حساسی است که توجه زیادی می طلبد.

گناه گریز ناپذیر :

قطعا تمامی ما با درجات کم و زیاد تجربه جدایی از منبع دلبستگی را داشته ایم . این جدایی خود را در اضطراب جدایی کودک نمایان می سازد. جدایی از منبع عشق ، منجر به بروز تجربه نفرت و خشم به منبع دلبستگی می شود .و چون ذهن نوزاد احساس را برابر با عمل می داند تصور می کند که به منبع دلبستگی ( مادر ) آسیب زده است . بنا بر این این آسیب به معشوق احساس گناهی در دلش جاری می سازد. گناهی که بسته به سلامت والدین و ذهن سازی برای کودک درجات مختلفی دارد و طبیعتا با درجات مختلفی از خود تنبیهی همراه می شود .
گناه _ نفرت _ گناه _ نفرت ( چرخه شیطانی ):
تجربه احساس گناه سخت ، و نیارمند ذهن و مغزی پیشرفته است که در طول زمان حاصل می شود.بنابر این تا زمان شکل گیری این مکانیزم، گناه سرکوب شده چگونه عمل می کند ؟ گناه در چرخه ای منجر به دوره های خود تنبیهی می شود . این خود تنبیهی خود منجر به گناه ناشی از آسیب زدن به خود و دیگری می شود و بار گناه فرد را زیاد می کند . از طرفی ذهن وبدن نیازمند پیچیدگی است تا آماده تجربه این احساس شود . از طرفی دیگر چرخه شیطانی به کار خود ادامه می دهد و بار گناه را سنگین تر می کند و تجربه اش را دشوار تر . برای مثال کسی که دزدی می کند ( اگر بیماری مغزی وضد اجتماعی نداشته باشد) قطعا به دلیل گناه مرتکب شده ، احساس گناه در او زنده می شود . و این احساس گناه منجر به مجازات کردن خودش در قالب مصرف افراطی مواد ، روابط خود آزار گرانه و زندگی دشوار می شود. اصطلاح غرق در گناه شدن ناظر به همین شرایط است . کسی که پولش را با رشوه به دست آورده است به دلیل احساس گناهش ، طبیعتا پول را در راهی مصرف می کند که بر باد رود تا خود را تنبیه کرده باشد . ازین رو کسی که با وجود رفتار خلاف هنجار اجتماع و غیر اخلاقی ، ادعا می کند که حالش خوب است . در واقع حالش خوب نیست . بلکه در حال پنهان کردن، سرکوب احساس گناه و تجربه علایم جسمانی و روانی منفی و یا در حال خود آزاری وسرزنش خود است.
گناه _ عشق
در روان پویشی هسته اصلی احساسات عشق و شفقت است و این شفقت در پی تجربه گناه حاصل می شود . در واقع بیمار متوجه آسیب هایی می شود که به خودش و دیگران خصوصا نزدیک ترین افراد زندگی خویش (در واقع خودش به دلیل شباهت با مادر پدر ) زده است و این آسیب، گناهی در دلش زنده می کند که نتیجه اش از زبان بیمار این است : من یک عمر به خودم آسیب زده ام و الان تصمیم به جبران دارم و دیگر نمی خواهم از خودم فرار کنم .تجربه گناه منجر به جبران می شود و فرار از گناه منجر به سرکوب ، دفاع و خود آزاری. ازین رو عشق بی گناه عشقی وسواسی ، و گناه بی عشق خود آزارگری و سادیسم است . بالا رفتن تحمل بیمار برای تجربه همزمان نفرت و عشق همان گناه است. تجربه ای بر مبنای فرض تایید شده ای در روان پویشی ورویکرد های روابط شی : انسان ذاتا خوب است. و ایمان به دگردیسی آدم گناهکار وعدم تفاوت با دیگر آدم ها و عدم قضاوت اوست که سبب ماندگاری و نفوذ این رویکرد ها شده است .

بنیاد روانشناسی و فلسفه

تازه ترین اخبار و مطالب در حوزه روانشناسی

گردآوری کننده: محسن میرزاآقا

منابع :

1- Nygren, T., & Johansson, C. (2015). Draining the Pathogenic Reservoir of Guilt?: A study of the relationship between Guilt and Self-Compassion in Intensive Short-Term Dynamic Psychotherapy.
2- Davanloo, H. (1995). Unlocking the Unconscious: Selected Papers of Habib Davanloo, MD. Wiley.
3- Klein, M. (2002). Love, guilt and reparation: and other works 1921-1945 (Vol. 1). Simon and Schuster.
4- Gipps, R. (2014). Co-creating change: effective dynamic therapy techniques. European Journal of Psychotherapy & Counselling, 16(1), 90-93.

بررسی

عمق جهل و رنج زندگی : تاب فهم

عمق جهل و رنج زندگی : تاب فهم آیا آدمی تاب فهم عمق جهل و رنج زندگی خود را دارد؟ علم و تاری…